![]() |
![]() |
|
| هر چي بخواي هست |
|
بعد تو من همه درد. موفقیت مثل توپ فوتبال برای آدمهاست . می دویم تا به آن برسیم و وقتی رسیدیم آن را شوت می کنیم چيزي ديگر ميانمان نماند در بيكران چشمانت چه مي گذرد كه تا مي نگرم بر تو چون ديواري از شن فرو مي ريزم در بيكران چشمانت چه مي گذرد عشق ، از نگاه شرم آگين تو ديوانه وار زبانه مي كشد اما كلامت خالي و سنگين است من كودكي ساده انديش نيستم تجربه ي چشم ها را خوب مي شناسم دلم مي خواهد با كلامت بگويي در بيكران چشمانت چه مي گذرد كارعمرآسان گرفتم،كارعشق آسان نشد! يكي بود يكي نبود دروغ بگو كه هيچ گاه مرا دوست نداشته اي لحظه اي كه مي خواهي مرا ترك كني گفت: تا حالا عاشق شدی؟ دست ها و نوازش ها من زندگي ام را با تو قسمت مي کنم زمانيكه دلتنگ و غمگيني اندكي به ماه بنگر عشق يک واژه زيباست تو بايد باشي زندگي بي تو محال است تو بايد باشي وقتي مي گريم ميگن عاشقه وقتي مي خندم مي گن ديونه هسته پس من هم مي گريم هم مي خندم يه عاشق ديونه هستم چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 تیر1387ساعت 17:43 توسط بتینا |
|
|
سال نو همه مبارک سال خوبی داشته باشید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 فروردین1387ساعت 15:25 توسط بتینا |
|
|
خودت را از کسی پس نگیر شاید این تنها چیزیست که او دارد...وقتی که میگویی دوستت دارم اول روی این جمله فکر کن...شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود
.
.
.
.
.
تو میروی و من فقط نگاهت میکنم..تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم..بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است
.
.
.
.
شاید آن روز که سهراب نوشت: تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل پر درد گل یاس نداشت..باید اینطور نوشت: هر گلی باشی چه شقایق چه پیچک و یاس زندگی اجباریست..زندگی در گرو خاطره هاست.. خاطره در گرو فاصله هاست.....فاصله تلخترین خاطره هاست |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 اسفند1386ساعت 10:3 توسط بتینا |
|
|
گریه کن جداییا ما رو رها نمی کنن آدما آنگار برای ما دعا نمی کنن گریه کن حالا حالا از هم باید جدا با شیم بنشینیم منتظر معجزه خدا باشیم گریه کن من دارم مثل تو گریه می کنم به خدای آسمونامون گلایه می کنم گریه کن واسه شبای که بدون هم بودیم تنهای برای سنگینی غصه کم بودیم گریه کن سبک میشی ,روزای خوب یادت میاد گر چه که تو تقویمامون نیستن , اون روزا زیاد گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد واسه مشکلا تی که , بودش و هست وحل نشد گریه کن , واسه همه ,واسه خودت , برای من توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن گریه کن تا آینه شه باز اون چشای روشنت واسه موندن لازمه , فدای گریه کردنت |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 اسفند1386ساعت 11:42 توسط بتینا |
|
|
برای همه ی انهایی که بی تقصیرند... تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و دل هایی که آنهارا راندند آن که درعشق پای بند نظم و ترتیبی ست، و اما تو: قرار نبود آن وقت های تو جایشان را با این وقت های من عوض کنند.قرار نبود عشق هم مثل گیلاس، بوسه، عیدی و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد.قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم . قرارنبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند. قرار بود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بماند. قرار نبود هر چه قرارنيست باشد. قرار تنها بر بی قراری بود و بس. گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد، اما یقین دارم که کودک دلت کمتر ازپیش بهانه لالایی های شعر گونه ام را می گیرد، مهم نیست فقط یک چیزیاد ت بماند . اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد، تنها برایت می نویسم: خودت خواستی تقصیر من نبود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 اسفند1386ساعت 11:29 توسط بتینا |
|
|
خدایا ... چه دنیای پر از دروغی ... خسته ام خیلی خسته امروز توی تنهاییم خیلی صدات زدم نمی دونم جوابم رو دادی و نشنیدم ؟!... خیلی تنها شدم ... نمی دونم به چه گناهی دارم می سوزم فراموشی مگه قانون نیست پس چرا این قانون برای من رعایت نمیشه هر کسی بدی به من می کرد یادم میرفت اما یک مورد هنوز یادم نرفته ... اسمش عشق بود نمی دونم ... شاید همین بود فقط می دونم اسمی رو دلم ... توی ذهنم ... توی خاطراتم حک شده که نمیشه پاکش کرد ... ولی تو می تونی خدایا برام پاکش کن ... نمی خوام دیگه یادش باشم نه متنفرم ... نه خودم رو لایقش می دونستم ... و نه ... خدایا کمکم کن ... بذار جز اسم خودت ... یاد خودت چیزی توی ذهن و دل و خاطراتم نباشه خدایا کمکم کن .... کمکم کن ... بسمه دیگه ... بسمه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 اسفند1386ساعت 11:24 توسط بتینا |
|
|
سلام خداحافظ من همیشه رنگ سیاهی و تاریکی هستم
به آب و آتیش می زنم فکرت بره از تو سرم می خوام فراموشت کنم حرف آخر: جدایی سخت و یک حقیقت تلخه خیلی دلم گرفته... خدایا کمکم کن.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 21:10 توسط بتینا |
|
|
آغاز جدايي ما همان نگاه اول بود همان زمان كه در نگاه يكديگر مي خوانديم كه مبادا روزي ديگر اين چنين در كنار هم نباشيم كه مبادا در آينده اي نه چندان دور حسرت داشتن يك ثانيه از حال را بخوريم آغاز جدايي ما همان لحظه بود كه فهميديم بزرگ شده ايم و آن لحظه آرزو كرديم كه كاش كوچك مي مانديم آغاز جدايي ما همان لحظه بود كه زندگي را فهميديم كه فهميديم اين قدر هم ساده نيست و آرزو كرديم كه كاش به دنيا نيامده بوديم آغاز جداي ما همان لحظه بود كه فهميديم چيزي شبيه عشق در وجودمان است و فهميديم كه عشق جدايي مي آفريند آغاز جدايي ما همان لحظه بود كه دنيا آنقدر برايمان كوچك شد كه فهميديم جز ما كسي در آن نيست آغاز جدايي ما همان روز بود و امروز كه ما با خاطرات آن روزها زنده ايم با خود مي گوييم
كاش آن روزها نبود
كاش نبود
كه آغاز جدايي ما همان روزها بود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 20:49 توسط بتینا |
|
|
من اگر کسی رو داشتم دیگه در به در نبودم با غم و غربت و اندوه دیگه همسفر نبودم اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمیکردم توی این حصار پر درد با غمت سر نمیکردم عمری شب زده بودم پشت گریه صدات کردم از پس آینه اشک تا همیشه نگات کردم قدر عشق معنای مرگ مسلخ پاییز و برگ قصه عشق و خقیقت قصه گل و تگرگ آخه دردم درد تو بود درد دور از من وما بود شکل تنهایی و غربت سرنوشت آدما بود با چشات دنیا رو دیدم حتی من فردا رو دیدم توی قلب قطره بودم با تو من دریا رو دیدم عمری شب زده بودم پشت گریه دات کردم از پس آینه اشک تا همیشه نگات کردم قدر عشق معنای مرگ مسلخ پاییز و برگ قصه عشق و حقیقت قصه گل و تگرگ نمیتونم به پای کسی دیگه بشینم فقط تو فقط تو اون عشق پاکت..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 15:27 توسط بتینا |
|
|
دلم گرفته از آدم هایی که می گن دوست دارم اما معنی شو نمی دونن/ از آدم هایی که می خوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن / از اونایی که زیر بارون برات می میرن و وقتی آفتاب می شه همه چیز یادشون میره زندگی رویا نیست زندگی زیبائیست میتوان بر درخت تهی از بار زدن پیوندی میتوان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت میتوان از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 10:6 توسط بتینا |
|
غم تنهایی
چرا وقتی كه آدم تنها می شه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 9:46 توسط بتینا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 20:53 توسط بتینا |
|
|
كاش عاشقي درد و رنج نداشت … كاش عاشقي غصه و ناله نداشت… كاش عاشقي در اين دنيا نبود… چقدر بايد سختي آن را كشيد… چرا بايد به خاطرش اشك ريخت و از دنيا سير شد… چرا بايد عاشق و معشوق حرف اول را در اين دنيا بزنند؟… بعضي از ما انسان ها ما در زندگي مان نه عاشقيم نه معشوقي داريم… بعضي از ما انسانها تنها هستيم و آرزوي عاقي را داريم اما… اماآن عشقي كه آرزوي عاشقي با آن را داريم در زندگي نمي يابيم… همان بهتر كه ساكت باشه اين دل… جدا از اين ضوابط باشه اين دل… از اين بدنر نشه رسوايي ما… كه تنهاتر نشه تنهايي ما… آيا عاشقي در اين دنيا حرف اول را ميزند؟…. هزاران سوال در مورد عشق در ذهن ما آدميان ميباشد… آيا عاشق و معشوق ارزش تشبيه اين همه زيبايي كه خداوند در اين دنيا خلق كرده را دارند؟ آيا عشق در دنيا مي تواند جايگاه خود را حفظ كند؟ به خاطر عشق گريستم مثل شمعي فروزان در دل شبهاي عاشقي… به خاطر عشق از دنيا سير شدم در واپسين لحظه هاي عاشقي ام… به خاطر عشق قيد زمين و زمان را زدم… اما پايانش جدايي بود و خواهد بود… پايان عشق جدايي است… |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 20:35 توسط بتینا |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 20:33 توسط بتینا |
|
|
وداع با همسفر زندگی ام..... فرا رسيد لحظه اي كه كاش فرا نمي رسيد. فرا رسيد لحظه اي كه كاش در ماق زندگي محو مي شد و به سر نمي رسيد. لحظه اي كه اشك در چشمانم مثل سيل جاري خواهد شد. لحظه اي كه جدا مي شوم با همسفر قلبم . همسفري كه سوغاتش محيتي بود كه به دلم هديه داد. همسفري كه دلش پر از مهر و محبت است پر از درد و دل و صحبت است. اينك او بايد سفر كند . سفري كه بازگشتي نخواهد داشت . او وداع خواهد گفت با قلبم. او بايد به راه ديگر زندگي قدم بگذارد. او بايد از من جدا شود چون سرنوشت اين را مي خواهد! او در اين مدتي كه همسفر من بود و با من بود غم و غصه هاي دلم را از من دور كرد و مرا با محبت و مهر خودش آشنا كرد.قلبم را آرام كرد ، به دور از هياهوي عشق و غوغا كرد . چقدر سخت است ، چقدر دلگير است لحظه جدايي او با من ! در اين مدتي كه او با قلبم همسفر بود آرزوهايي در دلم داشتم و اينك كه زمان جدايي فرا خواهد رسيد آرزوهايم همه تبديل به افسانه و رويا خواهند شد. لحظه سرد جدايي من با او لحظه اي است كه هيچگاه از يادم و خاطرم ، بيرون نخواهد رفت و هميشه ياد آن در قلبم تا ابد نا آرامي و دلتنگي به پا خواهد كرد. نمي توانم از او جدا شوم ، نمي توانم تلخ ترين لحظه زندگي ام را ببينم ، نمي توانم آرام بگيرم و گريه نكنم! بايد گريه كنم چون از بهترين همدمم زندگي ام جدا خواهم شد! باز قلبم همان قلب تنها خواهد شد ، باز دلم ويرانه تنها خواهد شد . باز اشك در چشمانم جاري خواهد شد ، باز شبهايم بي ستاره خواهد شد. باز دلم تيره و تار خواهد شد و باز تنهايي رفيقم شب و روزم خواهد شد. و ديگر قلب كوچكم كه پراز درد و غصه است ، كسي را ندارد كه با آن درد و دل كند! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 20:31 توسط بتینا |
|
|
رفته بودیم که دور از انتظار دیگران شاهد عشق دروغین من و تو نباشد....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 15:4 توسط بتینا |
|
|
ای تو جاری شده در قشنگترین دقایقم ای تو با من آشنا ناجی قلب عاشقم
ای تو پیدا شده در لحظه ی انتخاب دل ای تو در سکوت شب بهار پاییز دلم کسی مثل تو تو هرم نفسم طوری نشد کسی مثل تو تو سرم دست نوازش نکشید کسی مثل تو من و به ظلمت شب نسپرد کسی قلبم و مثل تو به آتیش نکشید هیشکی هستی من و مثل تو از من نگرفت کسی مثل تو من و اسیر تنهایی نکرد کسی مثل تو برام آییه ی تاریکی نشد کسی مثل تو به من حلقه ی نابودی نزد اما بدش عشق دروغی و فریبنده ی تو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 14:50 توسط بتینا |
|
|
تو صدای خسته من |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 دی1386ساعت 15:53 توسط بتینا |
|
|
عشق
چقدر ثانیه ها نا مردند گفته بودند که بر می گردند رفتند و پس از رفتنشان بی جهت عقربه ها می گردند آه ای ثانیه های بی رحم چه بلایی به سرم آوردند نه به چشمم افقی بخشیدند نه ز بغضم گرهی وا کردند از چه رو سبز نباشم به دروغ لحضه هایی که یکایک زردند لحضه ها همهمه هایی مبهم لحضه ها فاصله هایی سردند بگذارید ز پیشم بروند لحضه هایی که همه در به درند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 دی1386ساعت 15:49 توسط بتینا |
|
|
کنار یه درویشی نشسته بودم.داشتم باهاش در مورد یه دوست صحبت میکردم.با اینکه خیلی بزرگ بود ولی نشسته بود و حرفای منو گوش میکرد.بهش گفتم که خیلی دوسش دارم .همین که این حرفو زدم یه نگاهی به من کرد.از چشماش اشک جاری شد.بی اختیار منم گریم گرفت.اون گریه میکرد.من گریه میکردم.
اصلا نمی دونستم واسه چی دارم گریه میکنم.یه دفعه درویش دستشو گذاشت رو شونه هام.بهم گفت بلند شو .باید باهم دیگه یه جایی بریم.بدون اینکه حرفی بزنم بلند شدم و همراهش رفتم. شب شده بود.هوا سرد بود.ولی انگار هیچی نمی فهمیدم.فقط باهاش میرفتم.یه دفعه رسیدیم به یه کوچه.بهم گفت من دیگه نمی تونم بیام ولی تو باید بری.گفتم کجا باید برم.گفت باید بری تو این کوچه.دیگه ازش چیزی نپرسیدم.رفتم.کوچه خیلی واسم آشنا بود.می ترسیدم. همین که وارد کوچه شدم یه چیزی دیدم.بیشتر ترسیدم.تو کوچه هم ریسه بندی بود وعروسی و هم عزاداری. رفتم جلوتر. پاهام سنگ شده بودند.دستام میلرزیدند. دیدم که یه خونه عروسیه و خونه روبروش عزاداری. داشتم دیوونه میشدم.نمی خواستم دیگه جلوتر برم ولی یه نفر منو هل می داد.بی اختیار رفتم تو خونه ای که عزاداری بود. خونه خیلی واسم آشنا بود.انگار که..... میخواستم بپرسم که چی شده ولی نتونستم.فقط صدای گریه بود که از اون خونه بلند میشد.فقط دیدم که یه نفر رو زمین بود و یه پارچه سفید روش کشیده بودند.افراد خونه خیلی واسم آشنا بودند.یه دفعه بی اختیار زدم زیر گریه.های های گریه میکردم.انگار که یه عزیزی رو از دست داده بودم.... دیگه طاقت نیاوردم.اومدم بیرون.سرم پایین بود.اومدم بیرون.یه دفعه که سرمو بالا کردم یه چیزی دیدم. دیدم عروس و داماد دارن میان بیرون.همین که نگام به عروس افتاد.... می شناختمش.انگار یه عمر می شناختمش.اونم منو دید.نگام کرد و بهم لبخند زد.اشکام خشک شدند.دیگه مال خودم نبودم.اصلا نفهمیدم که چی کار کردم.رفتم جلو.بی اختیار به پاش افتادم.انگار که فقط من بودم و اون.سرمو بالا کردم.نگام کرد.نمی تونست چیزه بگه ولی خوشحال بود.سرمو گذاشتم جلو پاش.سجده شکر کردم.نمی دونستم واسه چی این کارا رو میکنم. صدام کرد.بهم گفت ........... بلند شو.همین که اسممو برد زدم زیر گریه.فهمیدم کیه... داشتم زار زار گریه میکردم.بهم گفت که نمی تونم. دستشو زد به سینم و منو کنار زد.گفت برو.برو.برو... بدون اینکه چیزی بگم برگشتم.بی اختیار رفتم تو خونه ای که عزاداری بود.همه افراد اونجا آشنا بودند.رفتم جلوتر.دیدم مادرم نشسته کنار اون مرده و داره زار زار گریه میکنه.انگار هیچ کس منو نمی دید.رفتم کنار مادرم نشستم.به مادرم گفتم مامان چی شده.ولی انگار منو نمی دید.می خواستم ببینم کی مرده.پارچه سفید رو زدم کنار.یه چیزی دیدم.باورم نمی شد... خود من بودم... یه دفعه درویش اومد کنارم.بهش گفتم چی شده.خندیدوگفت:به آرزوت رسیدی.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 16:53 توسط بتینا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 مرداد1386ساعت 16:56 توسط بتینا |
|
|
خيال نمي كردم كه تو يه روز عزيز من بشي ازاين فزون بي كسي راه گريز من بشي بهفكر من نمي رسيد اصلا بدوني عشق چيه اینکهبه دنبال هوسي يا اونكه عاشق كيه مگه مي شد تو رو ديد و به تو از دو رنگيها گفت تو رو بايد ديد و با تو از قشنگي ها گفت مگهمي شد كه دروغ گفت به تو كه نازنيني تو خودت مي شناسي عشقو هر كجا او نو ببيني خیال نمي كردم كه تو يه روز همه كسم بشي با من بي كس و غريب يه روز هم قسم بشي اصلا نمي اومد بهت كه عشقو حتي بشناسي اما ديدم كه مثل تو عاشق نمي شه هيچ كسي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 تیر1386ساعت 15:43 توسط بتینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اگر مي داني در اين جهان كسي هست
كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد مهم نيست كه او مال تو باشد مهم اين است كه فقط باشد زندگي كند ، لذّت ببرد و نفس بكشد |
|
RSS
|